روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند . او تصميم گرفت عقرب را
نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب
بيرون بياورد , اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد و پرسيد:"براي چه
عقربي را که نيش مي زند , نجات مي دهي" . مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب
است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم

+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 6:15 توسط سجاد صادقی آرانی
|
نهانخانه اسرار
بردر میکده از روی نیازآمده ام
پیش اصحاب طریقت به نماز آمده ام
از نهانخانه اسرار ندارم خبر
به در پیر مغان صاحب راز آمده ام
ازسر کوی تو راندند مرا با خواری
با دلی سوخته از بادیه بازآمده ام
صوفی و خرقه خود زاهد و سجاده خویش
من سوی دیر مغان .نغمه نوازآمده ام
بادلی غمزده از دیر به مسجد رفتم
به امیدی هله با سوز و گداز آمده ام
تاکند پرتو رویت به دوعالم غوغا
بر هر ذره به صد ر از و نیاز آ مده ام
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 6:4 توسط سجاد صادقی آرانی
|
تا که بودیم نبودیم کسی
کشت ما را غم بی همنفسی
تا که رفتیم همه یار شدند
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بدانیم چو هست
نه در آن وقت که اقبال شکست
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 14:12 توسط سجاد صادقی آرانی
|