تبليغاتX
آران و بیدگل دروازه کویر ایران - داستان............
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه ی مرغی گذاشت.عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد. در تمام زندگیش،او همان کار هایی را انجام داد که مرغ ها می کردند،برای پیدا کردن کرم ها و حشرات ،زمین را می کندو قد قد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار ،کمی در هوا پرواز می کرد.

سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد                                           .

روزی پرنده بل عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید.او با شکوه تمام با یک حرکت جزئی بال های طلاییش بر خلاف جریان باد پرواز می کرد.

عقاب پیر ،بهت زده نگاهش کرد و پرسید:"این کیست؟"

همسایه اش پاسخ داد:"این یک عقاب است سلطان پرندگان.او مطعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم."

عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد.زیرا فکر می کرد یک مرغ است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 23:47  توسط سجاد صادقی آرانی  | 

 

Search Engine Submitter